|
عمو حمید
|
||
سلام به کلیه ی دوستان این حکایت از خودم هست امیدوارم تونسته باشم نظر شما را جلب کنم
روزگاریست به غم دوست گرفتار شدم
عاقبت عاشق و شیفته بدیدار شدم
********
قاصدک را بدادم خبری ز درد عشق
برود و بگوید که چو بیمار شدم
********
رفته از من مرا عقل دل و هوش و خرد
انداز بر من نگاه تکیه بسیگار شدم !!!(جدی نگیرید )
********
یاد ار روزی که من بی غم دوست میبودم
بنگر اکنون به چه بختی گرفتار شدم
********
بودم در اندیش این فکر که اندر انتها
خبری امد که مشتاق رخ یار شدم
********
چه بگویم که مرا زدیدن روی مهش
با چه حالی بکنارش پدیدار شدم
********
نبود اسایشی ز اضطراب و دلهره
تکیه از سستی اعصاب بدیوار شدم
********
ناگهان بادی ز شیطان بیامد انجا
که من از سوی خدا مامور یک کار شدم
********
(از طرف ابلیس)
امدم تا ببرم جان یکی با انتخاب
من به اجرای سخن از سر و سالار شدم
********
نگذاشتم محلی به سوی ان رانده شده
سخنش را دگر باره شنیدار شدم
********
ندیدم راهی بجز دو راه سخت و کوفتی
انتخابم خودم بود بناچار شدم
********
من نخواهم این جهان را بدون همدم
ارتجالا خودم اماده ی دار شدم
********
گفتم ای ابلیس اگر خواهی بگیر عمر مرا
من زمانیست زده از دنیای بیعار شدم
********
نیافت پایان سخن گفتن بدین ایین مرا
دیدم که ای دل غافل بی یار شدم!!!
********
گفتمش با آه و فریاد چه شد ای نابخرد
گردنش رابگرفتم وسپس دست بدستارشد
********
قصد تازیانه کردم تا کنم سرخ تنش
یاد کمر افتادم دست بشلوار شدم!!!
********
گفت امان ده که تو گفتی بگیر عمر مرا !!!
من به دستور خودت آماده ی کار شدم
********
قصد ان کردم خودم را بکشم شوم خلاص
تا شدم کارد بدست یکدفعه بیدار شدم !!!
********
ای حمید چه شددستگیر عموم بدین شعر
من که با گفتن آن کلی سر کار شدم !!!!
*********************
|
|