|
عمو حمید
|
||
سردی شعله ی عشقم زبانه می کشد
در وجودم مغز را به شعر بهانه می کشد
همه شبهای دراز نومیدی ازهجر وصلش
گونه هایم اب دیده را روانه می کشد
همه ی افکار بنهفته ی من اندر سرشت
عقل وهوشم رابه سوی این ترانه می کشد
گر که خواهم با گنج عقل هر کاری کنم
نشود چون یار مرا اندر خزانه می کشد
همچو مرغی که باشد مسخر در هر نفس
هر که خواهد اورا سوی اب دانه می کشد
درهرقفس نه عقل باشد او را اندر وجود
اب ودانه او را سوی هر لانه می کشد
نیا ید خواب مرا بر چشم ودیده ی ترم
بیشترین اوقات مرا اندر شبانه می کشد
ببند حمید سخن از دست یار بی وفا
گر نبندی چومرغ اندر هر خانه می کشد
|
|